بچه های قلم

داستانک / تو بابای بدی هستی…

آبان ۵, ۱۳۹۳ @ ۱۱:۵۵ ب.ظ

بابای بددخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد می شود…
عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل می گیرد.
شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین می چرخد و نعره می زند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید…

دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود.
از مقابل شمر می گذرد، مقابل امام حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل می زند، قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا می دهد، مقابل او می گیرد…

شمشیر از دست شمر می افتد و رجزخوانی اش قطع می شود…

دخترک می گوید: “بخور برای تو آوردم” و بر می گردد روبروی شمر می ایستد…

مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک می لرزد…
توی چشم های شمر نگاه می کند و با بغض می گوید:
تو بـــابـــای بــــــدی هستی…!