بچه های قلم

نقدی بر “تنهایی لیلا”

مرداد ۱۵, ۱۳۹۴ @ ۱:۳۷ ق.ظ

تنهایی لیلاکبری آسوپار

ایراد اصلی «تنهایی لیلا» این نیست که شخصیت مذهبی فیلم که مخاطب یک عشق آتشین هم هست، ژولیده و شلخته و گیج و منگ هست؛ حتی چادر چروکیده ی لیلا هم فعلا موضوع من نیست (مثلاً ما نمی دانیم مذهبی ها چه تیپی هستند!) این هم که سرعت ازدواج یک دختر پولدار و بی تقیدات مذهبی که در آمریکا بزرگ شده و تازه از آن سر دنیا آمده تهران دنبال ارث و میراث خانوادگی با یک پسر مذهبی فقیر بی خانواده ی روستایی، با وجود مخالفت های شدید خانواده آنقدر بالاست که سر یک سال، بچه شان هم به دنیا می آید، فعلا قابل اغماض است (مثلاً ما خبر نداریم از خواستگاری معمولی تا عقد چقدر طول می کشد!) حتی از مشکل بزرگ غیرقابل اعتماد نشان دادن یک پسر مذهبی برای اینکه شبی دختری به محل زندگی او که یک امامزاده هم هست، پناه ببرد و تنها راه نجاتش از وسوسه (!) سوزاندن تک تک انگشتان یک دستش باشد می گذریم (مثلا ما تا حالا پسر مذهبی ندیدیم!) اصلاً فرض می کنیم ما در این جامعه زندگی نمی کنیم!!

اما مشکل اصلی به نظرم روایت فانتزی و مسخره ی حامد عنقا و محمدحسین لطیفی از روند و سرانجام یک عشق نامعمول است؛ وصال! نوجوان ها و جوان های ما این روایت فانتزی را باور می کنند؛ همین قدر فانتزی عاشق می شوند و فانتزی تر به ابراز و بیان می رسند و بعد، وقتی خلاف ذهنیتی که برایشان ساخته شده، جواب رد شنیدند یا حتی با وجود عشق دو طرفه، به وصال نرسیدند، سرخورده می شوند؛ نابود می شوند؛ عشق که هیچ، همه ی باورهایشان خط خطی می شود! (خصوصاً که خلاف عرف همین جامعه ای که ما توش زندگی نمی کنیم! عشق از سوی دختر به پسر هست)

زندگی این فانتزی های مدل رمان های عامه پسند نیست؛ زندگی خیلی واقعی تر از این حرف ها، تلخی و سرسختی اش را می زند توی صورت ما… بدی قصه اینجاست که زندگی واقعی را از خاطر می برد و کم سن تر ها فکر می کنند واقعیت ها هم مدل همین قصه ها می گذرد…

پی نوشت: عشق دو انسان کاملاً متفاوت در یک نگاه و ازدواج سریع و بچه دار شدن شان در تنهایی لیلا، من را یاد این دیالوگ معروف انداخت:

اولیور: استن… تو به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟
استن : آره خب؛ حداقل وقت آدمو نمی گیره!