بچه های قلم

جانباز شیمیایی دم بخت…

به نام الله امروز یک جانباز شیمیایی را دیدم. برای انجام کاری آمده بود قسمت ما. بذار بگم برای چی. شما که نمی شناسیدش… یک نامه آورده بود تا اگر بتونه ۲ میلیون تومان وام بگیره برای اجاره کردن خانه. البته اشتباه نکنید، نه توی بنیاد پرونده تشکیل داده بود و نه جای دیگه پیش […]

کدخبر: 710
تاریخ انتشار: خرداد ۱, ۱۳۸۶ @ ۴:۳۶ ب٫ظ


اگر می خواهی ما را بشناسی، استقامتمان را ببینبه نام الله

امروز یک جانباز شیمیایی را دیدم.

برای انجام کاری آمده بود قسمت ما.

بذار بگم برای چی. شما که نمی شناسیدش…

یک نامه آورده بود تا اگر بتونه ۲ میلیون تومان وام بگیره برای اجاره کردن خانه.

البته اشتباه نکنید، نه توی بنیاد پرونده تشکیل داده بود و نه جای دیگه پیش یکی از همرزمای سابقش رفته بود که حالا برای خودش کسی شده بود!

حدوداً ۴۵ سالی داشت.

ماسک زده بود و پای چپش هم می لنگید.

خیلی آرام و متین بود.

تا وارد اتاق شد و نگاهم بهش افتاد، حس غریبی بهم دست داد.

شاید باور نکنید ولی با ورودش فضا سبک شد.

خستگی ۷ ساعت کار بی وقفه اداری و پشت میز نشستن از تنم بیرون رفت.

باهاش گپی زدم و چند دقیقه ای به حرفاش گوش دادم.

برام چیزهایی گفت که شاید درست نباشه اینجا بگم.

یک جور درد دل بود.

ولی یک حرفی زد که هنوز ذهن منو مشغول نگه داشته.

گفت:

"هفته پیش بعد از کلی آزمایش و… دکترا بهم گفتن که من شهید نمی شم و زنده می مونم، با خودم گفتم اگه قراره چند صباحی مهمون این دنیا باشم باید یک رفیق پیدا کنم، یک همراه و حالا هم می خوام ازدواج کنم و… "

واقعاً بعضی ها چه روحیه هایی دارن.

در اوج بیماری و سختی، سرشار از انرژی و جوانی.

البته از بچه های جبهه و جنگ این چیزها بعید نیست.

من که از خودم خجالت کشیدم…